Let it bleed

می‌ترسیدم. همیشه از هرچه که می‌رفت می‌ترسیدم و فکر می‌کردم می‌تونه دیگران رو هم بترسونه. پس پنهان می‌کردم؛ ماسک آرامش به صورتم می‌زدم؛ حقیقت رو سانسور می‌کردم. به خیال خودم داشتم از اون‌ها محافظت می‌کردم (با این توجیه رایج و تکراری مردونه که: نگفتم که ناراحت/نگرانت نکنم) ولی همه‌ی ترس‌ها و تردیدها داخل خودم بود و من داشتم چشممو روی خودم می‌بستم که از خودم محافظت کرده باشم. فرار می‌کردم به آرامشی که زیر پوستش یک انکار شدید بود؛ به فراغتی که پشتش یه ذهن مشغول بود؛ به شادی فراموشی غمی که با پوزخند کمین کرده بود و به انسی که سرپوشی روی وحشت حقیقت بود.

نتونستم ادامه بدم. شاید یه وقت دیگه.

+ نوشته شده در شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰ ساعت ۲۲:۵۱ توسط سیمیا
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان