برای روزهایی که خودمان نیستیم

 


برای روزهای بی‌حواسی که توی پیاده‌رو یا بعد از سبز شدن چراغ عابر پیاده، تنه می‌خوریم. روزهایی که چای سرد می‌شود و بستنی آب می‌شود و صدای راننده‌ی تاکسی بلند می‌شود که: آهای خانم بقیه‌ی پولت...
روزهایی که سرت از گردنت آویزان می‌ماند و باد، پرده را تا وسط اتاق می‌آورد. روزهایی که قاشق به دهانت نمی‌رسد و لیوانِ شیر روی میز برمی‌گردد. روزهایی که از یک جنگلِ دور، بوی دود می‌آید. روزهایی که رنگ چشم‌هایت کدرترین قهوه‌ای دنیاست. روزهایی که تمام شبکه‌های تلوزیون، سیاه و سفید پخش می‌شوند و تمام پرتقال‌ها مزه‌ی آموکسی سیلین می‌دهند.
برای روزهایی که خودمان نیستیم...

پ.ن: بریده‌ای بازنوشته از یک یادداشت نسبتا قدیمی.

پ.ن2: اگر دوست داشتید کلماتِ کوچک من رو با صدای بزرگ اریحا بشنوید: click

Farsight, Part Two_Tristan Ecckerson

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۳۸ توسط سیمیا | نظر بدهید
:]♡ ომʝεძεհ
۲۷ شهریور ۹۹ , ۱۸:۰۰

چه آهنگ بی کلام خوبی بود🖤💙((=

و چقدر خوب از چنین روزایی نوشتی...🙃 

پاسخ :

آره منم دوستش دارم. با حالم هماهنگه :)
داشتم بین یادداشت‌های قدیمی دنبال چیزی می‌گشتم؛ دیدم انگار دقیقا همین روزهامو نوشته بودم!
دست ها
۲۷ شهریور ۹۹ , ۱۸:۴۰

واقعا لذت بردم. هم از موسیقی هم از متن متناسب باهاش

پاسخ :

موسیقی زیبائیه. خوشحالم که دوست داشتین :)
:]♡ ომʝεძεհ
۲۷ شهریور ۹۹ , ۱۹:۵۰

شبیه این روزای خیلیاست..🙃

پاسخ :

آره عزیزم...
سایه ||
۲۷ شهریور ۹۹ , ۲۱:۲۴

حسب حالی ننوشته بودید و شد ایامی چند :)

پاسخ :

آره، می‌بینی؟!
تازه الانم که ننوشتم... از گذشته وام گرفتم. گمونم باید کم‌کم خودمو مجبور کنم به آپ کردن این‌جا!
در حوالی اریحا...
۲۷ شهریور ۹۹ , ۲۱:۴۲

خیلی قشنگ بود... آفرین

پاسخ :

متشکرم :))
AliReza ‌‌
۲۷ شهریور ۹۹ , ۲۱:۵۲

آقا عالی بود دمتون گرم (:

پاسخ :

ممنونم. دم شما هم گرم :)
گلی یاس
۲۹ شهریور ۹۹ , ۲۰:۴۹

خیلی خوب بود :)

پاسخ :

ممنونم :)
شهاب غ
۳۰ شهریور ۹۹ , ۰۱:۰۵

توصیفای نابی هستن. دقیقا از همون نوشته ها که هر از گاهی مرورشون لذت بخشه و ارزش شنفتن داره. مرسی 

پاسخ :

برای من تسکین‌دهنده‌ست؛ همین که بدونم قبلا هم این روزها رو داشتم و ازشون رد شدم. مرسی
سایه نوری
۳۰ شهریور ۹۹ , ۰۱:۵۳

چه نوشته ی زیبایی ... 

پاسخ :

متشکرم خانم.
امیر
۳۱ شهریور ۹۹ , ۱۰:۴۴

سلام چطوری خوبی؟؟

من چند وقته نیستم مارو نمیبینی خوش میگذره؟ :)))

 

چه آهنگ بی کلام خوبی بود حیف جایی ام نمیتونم موقع گوش دادن بهش چشمامو ببندم!

من هم متن رو خوندم چند بار هم توی وبلاگ در حوالی اریحا گوش دادم دکلمه شده ش رو. خیلی قشنگ نوشتی که البته چیز عادی ایه چون همه پستات رو خوب مینویسی متاسفانه :D باید یه جوری روی نوشته هاتو کم کنم :)))

فقط یه سوال! من حس ناتموم موندنش بهم دست داد یا حذف به قرینه معنایی کردی؟ مثلا منتظر بودم جلمه آخر اینجوری باشه: "برای روزهایی که خودمان نیستیم، دلتنگم" یا یه چیزی شبیه این!

و چه جمله ی قشنگی بود این: "چشم‌هایت کدرترین قهوه‌ای دنیاست"! تا الان چشم قهوه ای یه آپشن معمولی محسوب میشد و چشم آبی و سبز و عسلی داشتن خیلی لاکچری بود ولی با این توصیف به چشمای قهوه ایم افتخار کردم :)))

در کل عالی مثل همیشه

پاسخ :

سلام سلام ^__^ از ندیدن شما که نه ولی چند روزه شلوغم و از ندیدن خودم خیلی خوش می‌گذره! لطفا این بی‌خبری رو ببخش. کلا حضورم کمرنگ‌تر شده بود یه مدت این طرفا. ولی اتفاقا اخیرا داشتم فکر می‌کردم به یه بسته‌ی سه‌تایی دیگه :)) خسته نشدی؟!! باز بفرستم؟
ممنونم از محبتت :*
متاسفم که انتظار معنای عمیق‌تری رو داشتی ولی من این یادداشت رو واقعا در مورد همین موسیقی نوشته بودم :)) این موسیقی رو مناسب دیدم و پیشنهاد دادم برای چنین روزهایی. (کاش نمی‌گفتم نه؟!! خیال تو تا جاهای دورتری می‌رفت و این زیباتر بود)

خب پس شانس آوردی که چشمای من قهوه‌ای بوده. اگرنه ممکن بود در مورد کپکی‌ترین سبز و شکرک‌زده‌ترین عسل و سیانوزی‌ترین آبی بنویسم :| دوست داشتم چیز دیگه‌ای بگم ولی هنوزم رنگ قهوه‌ای چشمای ما یه آپشن معمولی محسوب میشه رفیق :)))
مریم
۳۱ شهریور ۹۹ , ۱۴:۵۶

سلام سیمیای عزیزم، تو تنها خواننده وبلاگ منی :*

ببخشید اگر دیر به دیر جواب میدم..

پاسخ :

سلام عزیزم :*
تنها خواننده که گمون نکنم چون معمولا هر وبلاگی به ازای هر خواننده‌ی روشن، چند خواننده‌ی خاموش داره. (من هم به واقع نیم‌سوز محسوب می‌شم :))) [نمک را از سر شانه‌هایش می‌تکاند] )
ولی احتمالا جزء معدود کسانی باشم که وبلاگت رو نسبت به کانال یا پیج اینستاگرامت عزیزتر می‌دارم [خجالت] هرچند کمتر می‌نویسی این روزا. من مدت زیادی منتظر ادامه‌ی ماجرای حافظ بودم! گفته بودم. گفته بودی می‌نویسی. ولی دریغ که نوشته‌های قبلی رو هم برداشتی :(
اختیار داری خانم :))
امیر
۰۱ مهر ۹۹ , ۱۰:۲۷

چه تعبیر قشنگی! از ندیدن خودم خیلی خوش میگذره! دقیقا این روزا منم یه همچین حسی دارم

بسته ی 3 تایی؟ عالیه منتظر بسته ی پیشنهادی جدیدم. من همیشه پایه ی آهنگ جدید هستم

 

نه خوب شد گفتی اتفاقا ایده ذهنیت رو تونستم بفهمم. من یه حس پایان باز بهم دست داد موقع خوندنش در واقع

 

حالا من میگم چشمای قهوه ای کدر یه آپشن ویژه س تو هم بگو باشه! خودمون خودمونو تحویل بگیریم لاقل :)))

پاسخ :

خب پس منتظر باش؛ کامینگ سوون ;)

باشه میگم باشه :))))
خانوم لبخند
۱۵ مهر ۹۹ , ۲۳:۵۶

به به !

از بیکلام و متن قشنگش:)

 

پاسخ :

ممنونم :)
ز.الف
۰۱ آبان ۹۹ , ۲۳:۲۴

سؤالی که برا من پیش اومده اینه که چرا پرتقال باس بوی آموکسی سیلین بده؟ 

قضیه چیه که من بی خبرم؟   :|

پاسخ :

باور کن می‌ده. بنا به تجربه‌ی زیسته دارم بهت می‌گم.

قضیه؟! هیچی به‌خدا! ملالی نیست به جز بسته بودن کامنت‌های شما :))
ز.الف
۰۲ آبان ۹۹ , ۱۳:۲۶

باور میکنم    :) 

 

+ فدات که   :) 

تو فکرم هست منتها نمیدونم کِی.

حالا همچین جالب انگیز ناک هم نیست پستام   :) 

 

+ اومدم اینجا حس کردم اومدم بلاگفا اگه دلت میخواد برگردی خودم یه روز میام دنبالت برت میگردونم هر موقع خواستی بگو   :)

پاسخ :

+ یه راهی بذار لااقل آدم احساس خفگی نکنه 😬
+ قربونت برم که انقدر حمایتگری :)))) بااشه :)
soofi ae
۰۸ آذر ۹۹ , ۱۶:۳۷

 خیلی لطیف بود*-*

پاسخ :

ممنونم :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان