JOMO

 


نمی‌خواهم از این‌جا به بعد داستان را بدانم. نه چون نیازش دارم -که قبلا هم داشتم- که چون این چیزی‌ست که حالا واقعا می‌خواهم. البته که نیاز هم هست. کنکاش نمی‌کنم چون نیاز دارم قرائت خودم را داشته باشم و باورش کنم. نیاز فوری به دریافت تمام حقایق ندارم. چون قرار نیست همین فردا بمیرم. چون قرار است فردا و فرداهایش را با خودم و تمامِ ازسررفته‌‌ها زندگی کنم. باید بدانی عزیزم که من واقعا نیاز به گره‌های بیشتری ندارم.
امشب را شکرگزار سکوت و آرامشم. ممنون گرمای آتشم. قدردان نور چراغ مطالعه (با کارکرد شبانه‌ی آباژور) و همراهی اما بوواری هستم؛ که چقدر می‌توانستم او و به جای او باشم. از جاکوب دیوید ممنونم که نشانم می‌دهد که قدّم از شب کوتاه‌تر است. از نور چراغ‌های تابلوی هتل استقلال، که دلگرمم می‌کنند به جریان زندگی‌هایی غیر از این که من دارم. از فایزر که اشاراتی به پایان همه‌گیری دارد.
من را ببین عزیزم! این تمام چیزی‌ست که می‌تواند برای من اهمیت داشته باشد. گفتم که نمی‌خواهم بدانم آن‌جا و آن‌طرف‌ترش و حتی این‌طرف‌ترش چه می‌گذرد. آرامشم را به من ببخش. فراموشم نشده که قول داده بودم که اگر برم گردانی به آرامشِ عادت به تاریکی، دیگر نه نور را صدا کنم و نه روزنه‌ها را. من واقعا برگشتم به دل تاریکی ولی حالا این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم! بیا تا نشانت بدهم واقعا آن‌جایی که من ایستاده بودم، از دست دادن امید، نهایت آزادی بود. باید بدانی که هیچ حرفم را پس نمی‌گیرم. که در ناامیدی بسی امید است. حالا با این‌که هنوز نابه‌سامانی‌ها را می‌بینم، واقعا از تو و پرده‌ها و فاصله‌ها ممنونم. این همه از نظر لطف شما می‌بینم.

Intet Forbi_Jacob David

+ نوشته شده در جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹ ساعت ۰۱:۳۳ توسط سیمیا | نظر بدهید

برای روزهایی که خودمان نیستیم

 


برای روزهای بی‌حواسی که توی پیاده‌رو یا بعد از سبز شدن چراغ عابر پیاده، تنه می‌خوریم. روزهایی که چای سرد می‌شود و بستنی آب می‌شود و صدای راننده‌ی تاکسی بلند می‌شود که: آهای خانم بقیه‌ی پولت...
روزهایی که سرت از گردنت آویزان می‌ماند و باد، پرده را تا وسط اتاق می‌آورد. روزهایی که قاشق به دهانت نمی‌رسد و لیوانِ شیر روی میز برمی‌گردد. روزهایی که از یک جنگلِ دور، بوی دود می‌آید. روزهایی که رنگ چشم‌هایت کدرترین قهوه‌ای دنیاست. روزهایی که تمام شبکه‌های تلوزیون، سیاه و سفید پخش می‌شوند و تمام پرتقال‌ها مزه‌ی آموکسی سیلین می‌دهند.
برای روزهایی که خودمان نیستیم...

پ.ن: بریده‌ای بازنوشته از یک یادداشت نسبتا قدیمی.

پ.ن2: اگر دوست داشتید کلماتِ کوچک من رو با صدای بزرگ اریحا بشنوید: click

Farsight, Part Two_Tristan Ecckerson

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۳۸ توسط سیمیا | نظر بدهید

این همه قصه هم روزی به پایان می‌رسد

 


شب جنگل، تاریک و سرد است. بخار نفسهایت در هوا محو می‌شود. بوی نمِ تنه‌ی پر از خزه‌ی درخت‌ها تمام فضای مغزت را پر می‌کند. از پشت شعله‌ی آتش، این میراث بی‌مانند بشر نخستین، جهان را می‌بینی که همراه شعله‌ها می‌لرزد. بندی در دلت پاره می‌شود و تیله‌ای ته قلبت قِل می‌خورد. کم‌کم این آتش به تمام جهانت سرایت می‌کند. مقاومت نمی‌کنی و خودت را به شعله‌ها می‌سپاری که شاید دلت گرم بشود. ولی گرم نمی‌شوی؛ می‌سوزی تا جادوی بودنت باطل شود. از تمام لحظه‌ها و نفس‌ها و قدم‌هایت، پُشته‌ی کوچکی از خاکستر به‌جا می‌ماند؛ کمتر از حد انتظار! خاکسترت را بادها دست‌به‌دست می‌کنند و در این میان تنها صدایی از هرچه نیستی به‌جا می‌ماند که بومی‌ها موقع پرسه در جنگل با چشمِ بسته گوش می‌کنند. و چه غم‌انگیز که نبودنت خوش‌آهنگ‌تر از بودنت باشد، موجود دوپا!

+ عنوان از من نیست احتمالا. شاید هم باشد. فقط یادم هست که مال گذشته‌هاست؛ نمی‌دانم از من یا دیگری.

Empty Sky_Adam Hurst

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۵:۵۶ توسط سیمیا | نظر بدهید

این آسمانِ زمین است؟

 


تو گرگ‌ومیش صبح، چشم‌های سرخ از بارش و بی‌خوابی شبانه رو از پنجره‌ی ماشین بیرون میارم. آروم‌تر می‌رونه. سرخ‌تر میشن... پای کوه که می‌رسیم می‌گه اوه چشماشو! کسی ندونه فکر می‌کنه شب جمعه‌ای یه چیزی زدی. کمر کوه رو می‌گیریم و می‌ریم بالا. بدون توقف و استراحت تمومش می‌کنیم. دوتا طلبه رو می‌بینیم که چندتا بچه مدرسه‌ای رو آوردن. خوشمون میشه که بیکارتر از خودمونم پیدا کردیم. یه جایی اون بالاها می‌نشینیم. گوشی رو درمیارم. شارژ نداره. عکس می‌گیرم. میگم بی‌مرزه. میگه چی؟ میگم آسمون. یه آسمونِ بی‌ابر اون بالاست و یه دلِ بی‌صبر این پایین. گوشی خاموش میشه. چشمام سفیدتر شدن. ساعت هفت صبحه. برمی‌گردیم.

پ.ن: عنوان از آقای عطا توی ذهنم مونده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Ristorante

+ نوشته شده در جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۰۷ توسط سیمیا

به گناهان نبخشوده قسم

 


و به لحظه لحظه‌ی روزهایی که زیر دست و پای لشکر غم می‌مونن و لابلای خطوط دفتر، بین باقی روزها گم میشن و تاریخ نمی‌خورن و هیچکس ازشون خبر نداره...

+ عنوان از فاضل نظری

Erla's Walts_Olafur Arnalds

+ نوشته شده در جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۹ ساعت ۰۰:۵۰ توسط سیمیا | نظر بدهید
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان