که از آن خانه نداریم نشانی هرچند

من احمقم که دلم برای نیامده‌ها و نداشته‌ها تنگ می‌شود؟ دلم برای دوست‌هایی که هنوز نمی‌شناسم و معشوق‌هایی که هنوز ندیده‌ام، دلم برای راه‌هایی که نرفته‌ام و سفر‌هایی که نکرده‌ام، برای شب‌هایی که تا صبح ننوشیده و نرقصیده‌ام، برای هتل‌هایی که توی تخت‌هایشان نخوابیده‌ام، برای مردمی که نمی‌دانم به چه زبانی صحبت می‌کنند، برای خانه‌ام، خانه‌ای که نمی‌دانم کجاست ولی حدس می‌زنم توی بالکنش یک میز و صندلی داشته باشد، دلم برای جشن گرفتن موفقیت‌ها، برای خستگی‌های شیرین و گریه‌های از سر شوق تنگ می‌شود. دلم برای هرچه که می‌شد بشود و حالا احتمالا نمی‌شود که بشود، تنگ می‌شود. دلم برای هر تصویری که مجبور می‌شوم باهاش خداحافظی کنم و دلم برای شوق داشتن هر چیزی که تا رسیدن به خودش قرار است بمیرد، تنگ می‌شود. دلم برای قاب‌هایی که مدام کوچکتر می‌شوند و آرزوهایی که مدام آب می‌روند و توقعاتی که پایین می‌آیند، تنگ می‌شود. دلم برای گذشته و حال و آینده تنگ می‌شود. حالا که این‌ها را از دلم بیرون آوردم، می‌توانم دقیق‌تر بگویم منظورم چه بود وقتی چندماه پیش توییت کردم: «دلتنگی داره ازم چکه می‌کنه و حس می‌کنم این‌بار اگر زود خوب نشم، برای همیشه روم می‌مونه.» من فکر می‌کردم خوب شدم ولی نشدم انگار.

 

پ.ن: عنوان از مریم عظیمی

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰ ساعت ۲۳:۰۸ توسط سیمیا | نظر بدهید

با اشک

دیگه به همه حق می‌دم؛ برای همه چیز. دیگه خودم همه طرفِ ماجرا بودم. 

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰ ساعت ۲۲:۵۲ توسط سیمیا | نظر بدهید

F.J

+ دوست داری چندتا داستان بخونی؟

- همیشه!

 

«بدون پوسته، گشوده به درد، رنج می‌برد از هر نور و می‌جنبد با هر صدا.»

+ نوشته شده در يكشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰ ساعت ۱۴:۰۴ توسط سیمیا

و تمام حرفم در معترضه‌هاست

دیگه دوست ندارم به راه بیام و -خلاف تمام عمرم- تلاشی هم براش نمی‌کنم. ولی لحظه‌هایی هست که ته دلم می‌گم کاش یکی -به زور هم که شده- منو به راه می‌آورد. طبق معمول توضیحش سخته. لازم هم نیست؛ چون از قضا حالا دیگه همه روشن‌فکر و آزاداندیش شدن.

+ نوشته شده در يكشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰ ساعت ۱۳:۳۹ توسط سیمیا | نظر بدهید
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان