برای روزهایی که خودمان نیستیم

 


برای روزهای بی‌حواسی که توی پیاده‌رو یا بعد از سبز شدن چراغ عابر پیاده، تنه می‌خوریم. روزهایی که چای سرد می‌شود و بستنی آب می‌شود و صدای راننده‌ی تاکسی بلند می‌شود که: آهای خانم بقیه‌ی پولت...
روزهایی که سرت از گردنت آویزان می‌ماند و باد، پرده را تا وسط اتاق می‌آورد. روزهایی که قاشق به دهانت نمی‌رسد و لیوانِ شیر روی میز برمی‌گردد. روزهایی که از یک جنگلِ دور، بوی دود می‌آید. روزهایی که رنگ چشم‌هایت کدرترین قهوه‌ای دنیاست. روزهایی که تمام شبکه‌های تلوزیون، سیاه و سفید پخش می‌شوند و تمام پرتقال‌ها مزه‌ی آموکسی سیلین می‌دهند.
برای روزهایی که خودمان نیستیم...

پ.ن: بریده‌ای بازنوشته از یک یادداشت نسبتا قدیمی.

پ.ن2: اگر دوست داشتید کلماتِ کوچک من رو با صدای بزرگ اریحا بشنوید: click

Farsight, Part Two_Tristan Ecckerson

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۳۸ توسط سیمیا | نظر بدهید

Apathy (2)

به اندازه‌ی کافی نگران و غمگین نیستم. می‌توانم به سادگی، از دست رفتن چیزها را تماشا کنم. این‌که سقوطم نزدیک است و دیگر حرص نمی‌خورم که تویم خودم را سوزانده و بیرونم دیگران را، ترسناک است. به کسی نگفتم چه گندی بالاآورده‌ام. نگفتم چطور توانستم این‌قدر احمق و بی‌دست‌وپا باشم. سرم هنوز درد دارد. خون لابلای موهایم خشک شده و هنوز نشستمش. به خنده گفتم نمیرم؟! ولی از این‌که واقعا نگرانش نبودم، ‌ترسیدم. نوشته بودم دردهایم را فرستادم به درک و خالی شدم. نوشته بودم این حالِ خالی مرا دوباره به دامن غم می‌اندازد. حالا از خالیِ گیجِ کرختِ بعد از درد می‌ترسم. نباید گیج باشم. یکی باید این نابسامانی را به سامان برساند. مجبورم آن "یکی" باشم و می‌ترسم.

+ نوشته شده در جمعه ۷ شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۵۴ توسط سیمیا | نظر بدهید

بی سرزمین

نه که جایی برای رفتن نداشته باشم؛ جایی برای برگشتن ندارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۱۹:۵۴ توسط سیمیا | نظر بدهید

عالمی داریم در کنج ملال خویشتن یا همان Apathy

دوباره با دامنه‌ی مشخص و کوتاه و قابل اغماضی در نوسانم. گفته بودم اگر رهایم کنند، حال تمام روزهایم با تقریب خوبی شبیه به هم است. رهایم کرده‌اند. رهایشان کرده‌ام. از کسی شکایت ندارم. از بالای بالا که حضرت باری باشد تا پایین پایین که خودم باشم. واقعا از بالا شروع شد؛ برعکس پنیک که همیشه از پایین شروع می‌شود و به بالا می‌خزد. طناب‌ها را یکی‌یکی از بالا رها کردم. اول از همه بیخیال طلبکاری از خدا شدم. بزرگ بود و قادر. من چی بودم؟ هیچی! و چیزی مسخره‌تر از مشت‌های گره‌کرده و دندان‌های به‌هم‌فشرده‌ام نبود. حالا نه از دیگران طلبکارم و نه از خودم. نه به دیگران امیدوارم و نه به خودم. همینم؛ پذیرنده. لمیده‌‌ام و به در و دیوار نگاه می‌کنم بدون این‌که به چیزی بزرگ‌تر از ظرفیت ذهنم فکر کنم یا احساسی بزرگ‌تر از ظرفیت قلبم داشته باشم.

حالم شبیه همان تخته پاره بر موج است؛ رها رها رها... حالم شبیه غزل‌های پست مدرن شده که قافیه‌شان «که» است و مخاطب را ول می‌کنند در هوا. حالم شبیه دودی‌است که آرام و متواضع محو می‌شود و از محو شدنش غمگین نیست. حالم بی هیچ سرانجام خوش است. پرده‌ی افکارم نازک شده. پشتش پیداست. شبیه دیوار بین من و ساکن آپارتمان کناری که صدای ویبره‌ی تلفنش را می‌شنوم. یادم رفت چی داشتم می‌گفتم. خلاصه همین که لباسم بوی خوبی می‌دهد و من وسط یک ویرانه -به معنای واقعی- نشسته‌ام و همین امروز فهمیدم که باید بعضی از پروژه‌های این ماهم و حتی امسالم را خط بزنم و چیزهای دیگری را جایگزینشان کنم. (Medschool stuff) مهم هم نیست که گردنم خم است و از بیرون برنامه می‌گیرم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹ ساعت ۱۶:۵۳ توسط سیمیا | نظر بدهید
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان