از تحمل که گذشتم، به تحمل خوردم

زور زندگی از من بیشتر بوده همیشه. همین را می‌خواستی بشنوی؟ من که بارها اعتراف کرده بودم... من که تلاشی برای اثبات برتری خودم نکرده بودم. که هربار زندگی بر من تنگ گرفت، خزیده بودم به گوشه‌ای، زیر پتویی، بام خلوتی و سعی کرده بودم روی تنفسم تمرکز کنم و به صدای دریا و بوی نان و آسمان شب کویر فکر کنم. من که بعد از هر طوفان، اشک‌ها را پاک کرده بودم و دوباره دل به دل زندگی داده بودم. همیشه به هر ترتیب و کیفیتی و با هر جان‌کندنی ادامه داده بودم. نمی‌خواستم قهرمان باشم؛ فقط می‌خواستم جا نزده باشم. این‌همه شک و این‌همه بلاتکلیفی از تحمل من خارج است. من انگیزه‌ی پولادین نداشتم؛ عزم راسخ نداشتم؛ سوخت جت نداشتم. تلاش‌های من ساده بودند و کوچک؛ در حد بلندشدن از تخت‌خواب و دوش گرفتن و سرکلاس نشستن و زنده ماندن... ولی امروزِ زندگی را نمی‌فهمم. از پس چیزی که این‌قدر با آن غریبه‌ام، برنخواهم آمد. چون ناشناخته‌ها از هرچیزی ترسناک‌تر‌اند. زور زندگی از من بیشتر بوده همیشه و حالا بدترین زمان برای اثبات دوباره‌ی چیزهایی‌است که من مدت‌هاست به همه‌‌ی‌شان معترفم.
واختم لی بخیر...

+ عنوان از سیدمهدی موسوی

+ نوشته شده در جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۷:۴۲ توسط سیمیا | نظر بدهید

دردِ بزرگِ سرطانیِ من

ببین زیبا منم دوست ندارم این‌قدر به جزئیات رفتارم فکر کنم. باور کن خودم از همه خسته‌ترم. شطرنج که نیست! زندگیه. قانون داره ولی نه جوری که بخوای برای هر حرکتت برنامه‌ریزی کنی. این‌جوری هر روز از خودت و خودت‌بودن دورتر میشی. به اطرافیانت اگر رحم نمی‌کنی که مجبورن مدام وسط بازی تو -با قانون‌های من‌درآوردی و متغیرت- باشن، به خودت رحم کن که از یه جا به بعد دیگه نمی‌فهمی چی به چیه. اگر به این همه محاسبه‌ی غیرضروری ادامه بدی، این هزارتو هی پیچیده‌تر میشه. می‌چرخی و می‌چرخی و می‌بینی هرچیزی که اطرافته برات آشناست؛ مطمئنی قبلا دیدیش ولی نمیفهمی کجایی. از هرطرف میری به بن‌بست میخوری و اشتباهاتت همه بوی تکرار می‌گیرن. میدونی چرا؟ چون جنس راه‌ حلت با سوال نمی‌خونه؛ چون رسم زندگی این نیست. و باور کن من آخرین کسی‌ام که میتونم این نصیحت رو بهت بکنم. اوضاع من از همه خراب‌تره‌. ولی از من بشنو و خودت رو رها کن. یک بار برای همیشه بپذیر که قراره گند بزنی و اشتباه کنی. باور کن تحمل تبعاتش خیلی راحت‌تره. مثلا ببین منو. مغزم منقبضه. همیشه معذبم. و بارها شده از خودم بپرسم که چه لزومی داره به این‌همه موضوع بی‌اهمیت فکر کنی؟ نمی‌فهمم مردم چطور بدون فکر یه کاری می‌کنن. این "بدون فکر" غریب‌ترین ترکیب دنیاست برام. منِ بخت‌برگشته این‌قدر فکر می‌کنم که چندوقت یبار چل می‌شم و مجبورم از زندگی کنار بکشم که لااقل موضوع جدید نداده باشم دست ذهنم. حتی نتیجه‌ی خوبی هم نگرفتم که بگم ارزش داشت. متاسفم که الان چیزی غیر از همین رو بلد نیستم. باید یاد بگیرم وا دادنو. باید یه وقتایی ذهنمو خاموش کنم که خنک بشه. باید تمرین کنم که لااقل گاهی بدون محاسبه و مصلحت‌سنجی، خودم باشم؛ اگر هنوز خودی مونده باشه.

پ.ن: عنوان رو علیرضا آذر خطاب به شعر می‌گه و من خطاب به فکر.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۴۵ توسط سیمیا | نظر بدهید

به ث

احساس گناه می‌کنم ولی نظرم عوض نمی‌شه. تو با زخم‌هات زیباتر بودی. کمتر چیزی رو به زیبایی کبودی‌های اون روزهای بدنت دیدم. این گردن‌افراشته‌ی متبسم رو نمی‌شناسم. حق با تو بود عزیزم. هرچند هیچوقت مستقیم نگفتی ولی لزومی هم نداشت. من فهمیده بودم. من آدم اون روزهات بودم و با همون روزها هم تموم شدم. متاسفم ولی کاش از روزی که دیگه طفلکی و محتاج به من نبودی، نمی‌دیدمت.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۰۱:۲۸ توسط سیمیا

What i yearned

دوست داشتم هرچی می‌دونی رو داشته باشم. مغزت رو می‌خواستم به انضمام مایحتوی. دوست داشتم چشم‌هات رو که نه، نگاهت رو داشته باشم. دوست داشتم زبونت رو که نه، بیانت رو داشته باشم. دوست داشتم تو چشمات باشم وقتی نگاه می‌کنی. دوست داشتم تو مغزت باشم وقتی در مورد سیستم‌هایی که هیچی ازشون نمی‌فهمم، مطالعه می‌کنی. دوست داشتم تو قلبت باشم وقتی شعر میگی...

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۰۰:۲۸ توسط سیمیا | نظر بدهید

این همه قصه هم روزی به پایان می‌رسد

 


شب جنگل، تاریک و سرد است. بخار نفسهایت در هوا محو می‌شود. بوی نمِ تنه‌ی پر از خزه‌ی درخت‌ها تمام فضای مغزت را پر می‌کند. از پشت شعله‌ی آتش، این میراث بی‌مانند بشر نخستین، جهان را می‌بینی که همراه شعله‌ها می‌لرزد. بندی در دلت پاره می‌شود و تیله‌ای ته قلبت قِل می‌خورد. کم‌کم این آتش به تمام جهانت سرایت می‌کند. مقاومت نمی‌کنی و خودت را به شعله‌ها می‌سپاری که شاید دلت گرم بشود. ولی گرم نمی‌شوی؛ می‌سوزی تا جادوی بودنت باطل شود. از تمام لحظه‌ها و نفس‌ها و قدم‌هایت، پُشته‌ی کوچکی از خاکستر به‌جا می‌ماند؛ کمتر از حد انتظار! خاکسترت را بادها دست‌به‌دست می‌کنند و در این میان تنها صدایی از هرچه نیستی به‌جا می‌ماند که بومی‌ها موقع پرسه در جنگل با چشمِ بسته گوش می‌کنند. و چه غم‌انگیز که نبودنت خوش‌آهنگ‌تر از بودنت باشد، موجود دوپا!

+ عنوان از من نیست احتمالا. شاید هم باشد. فقط یادم هست که مال گذشته‌هاست؛ نمی‌دانم از من یا دیگری.

Empty Sky_Adam Hurst

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۵:۵۶ توسط سیمیا | نظر بدهید

به ناشناخته‌ترین

منِ عزیز!

ممکنه دلیل احساس بدت نسبت به یک ویژگی در شخصیت یا زندگی آدم‌ها، خواستنش برای خودت باشه؟ ممکنه کسی مطلوبش رو مذمت کنه؟ انکاری تا این حد ناخودآگاه؟

داری من رو می‌ترسونی!

+ نوشته شده در جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۰۵:۲۹ توسط سیمیا | نظر بدهید

سناریوی تکراری

اینکه خودت رو کنار بکشی تا محبوبت رو به چیزی پایین‌تر از حدّ خودش آلوده نکرده باشی، واقع‌بینیِ غم‌انگیزیه. 

 

+ گوشه‌ای ایستاده بود و خیره‌خیره نگاه می‌کرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۲۰ توسط سیمیا | نظر بدهید

با چشمانِ بازِ خواب

دوست داشتم حالا از سقف بلند آن خانه‌ی بی‌دروپیکر خیال‌هام -که هنوز فرصت نشده به همه جایش سرک بکشم- آویزان باشم و اطلس آناتومی را ورق بزنم. چرا اطلس؟ خب چون به هرحال امتحان‌هایم نزدیک‌اند و این چیزی نیست که در جهان خیال عوض شده‌باشد.

ولی نزدیکش هم نیستم؛ نزدیک آن حالت مطلوب نه‌چندان عرفانی. خیال، دست‌مایه‌ای می‌خواهد که همیشه ندارمش. و این روزها بدون خیال‌هام چقدر طفلکی‌ترم.

پ.ن: وقتی امتحان دارم، روزگارم سخت‌تر می‌گذرد چون مجبور می‌شوم فاصله‌ام را با زندگی کمتر کنم. نزدیکی، اصطکاک می‌آورد و این شروع یک عالم ماجراست. ولی زیر گوش خودم می‌خوانم حالا که ناپرهیزی کردی و اینقدر به زندگی نزدیک شدی، بیا تمرینش کن. همین رسمی که می‌گویند خوشایند است. و شاید هست واقعا.

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۲۳:۴۵ توسط سیمیا

چه زود می‌گذرم از دوباره‌های خودم

چرا همیشه چیزی نیست یا کم است و جای خالی‌اش درد می‌کند؟ چرا سراغ از هرچه که می‌گیرم، آن دیگری خودش را به رخم می‌کشد و فقدانش را یادآوری می‌کند؟ چرا تقدیر من این شده که کامم همیشه تلخ باشد و دلم همیشه تنگ؟ دلم کجاست که در سینه‌ی من بی‌قراری می‌کند؟ کجا باید دنبال معنای زیستنم بگردم؟ شبی از شب‌های نوجوانی، وسط یکی از شعرهایم نوشته بودم: کسی مرا به حقیقت نمی‌برد هرگز/ مگر که راه برم با اشاره‌های خودم. ولی حالا همان اشاره‌ها هم الکن‌اند... قرار بود چه باشم؟ یک عالم کار ازم برمی‌آمد که در انجامشان کوتاهی کردم ولی واقعا باید انجامشان می‌دادم؟ این زندگی از جان من چه می‌خواهد؟ همین راهی که دارم کج‌دارومریز طی می‌کنم، کافی نیست؟ همین که زنده می‌مانم -و گاهی تنهاترین کاری‌است که می‌توانم بکنم- کافی نیست؟ برای تحقق آن ایده‌آل‌هایی که در ذهنم جا خوش کرده‌اند، اراده و توان بیشتری نیاز دارم؛ خیلی بیشتر. ولی چرا همیشه ابتدا و انتهای ماجرایم، خستگی‌است؟ ایراد از من است یا زندگی یا آن ایده‌آل‌ها؟ احسان عبدی‌پور را می‌بوسم که می‌گفت: «زندگی اینقدر باگ دارد یا من دیگر باد ندارم؟ جواب، هرچه که باشد از فضاحت نتیجه نمی‌کاهد...» توقع من از زندگی بالاست یا توقع زندگی از من؟ قرار است به چیزی برسم؟ اصلا "رسیدن" معنا دارد، وقتی تنها حقیقت ادامه‌داری که می‌شناسم "رفتن" است؟ چون به هرکجا که برسی، رفتن دوقدم آن‌طرف‌ترش است. از هرکجا که بروی، از بعدش هم باید بروی. سهراب هم همین‌جا بود که گفت «کجاست جای نشستن» ؟! خب چه‌کار کنم؟ بمانم یا بروم؟ بجنگم یا تسلیم شوم؟ نه آن‌قدر اوراقی و به‌دردنخورم که بتوانم بیخیال خودم بشوم و نه آن‌قدر شایسته و کارا، که خیالم از خودم راحت باشد. جایی آن وسط‌ها گیر افتاده‌ام. اگر سخت‌تر بگیرم، می‌شکنم و اگر رها کنم، از پا در خواهم‌ آمد. رنجورم. مجبورم. و باید بگویم که "جایی آن وسط‌ها" بدترین جای دنیاست...

مثل همیشه تمام شکایت‌ها و بی‌قراری‌هایم سهم تو هستند سلام... انت کهفی حین تعیینی المذاهب فی سعتها و تضیق بی الارض برحبها...

+ نوشته شده در شنبه ۷ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۰۱:۳۱ توسط سیمیا

این آسمانِ زمین است؟

 


تو گرگ‌ومیش صبح، چشم‌های سرخ از بارش و بی‌خوابی شبانه رو از پنجره‌ی ماشین بیرون میارم. آروم‌تر می‌رونه. سرخ‌تر میشن... پای کوه که می‌رسیم می‌گه اوه چشماشو! کسی ندونه فکر می‌کنه شب جمعه‌ای یه چیزی زدی. کمر کوه رو می‌گیریم و می‌ریم بالا. بدون توقف و استراحت تمومش می‌کنیم. دوتا طلبه رو می‌بینیم که چندتا بچه مدرسه‌ای رو آوردن. خوشمون میشه که بیکارتر از خودمونم پیدا کردیم. یه جایی اون بالاها می‌نشینیم. گوشی رو درمیارم. شارژ نداره. عکس می‌گیرم. میگم بی‌مرزه. میگه چی؟ میگم آسمون. یه آسمونِ بی‌ابر اون بالاست و یه دلِ بی‌صبر این پایین. گوشی خاموش میشه. چشمام سفیدتر شدن. ساعت هفت صبحه. برمی‌گردیم.

پ.ن: عنوان از آقای عطا توی ذهنم مونده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Ristorante

+ نوشته شده در جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۰۷ توسط سیمیا

من بنده‌ی این خشمم

خشمی که محرّک است؛ خشمی که پرده‌ها را از روی خودِ واقعی می‌اندازد و نشانم می‌دهد که چه کارهایی از این "من" برمی‌آید؛ خشمی که سخت‌ها را آسان و ناممکن‌ها را ممکن می‌کند؛ خشمی که مقیاس‌ها را کوچک می‌کند و مسافت‌ها را کوتاه؛ خشمی که فرصت قلدری و زبان‌درازی در برابر غول‌های خودساخته و دیگرساخته‌ی زندگی را بهم می‌دهد؛ خشمی که آجرهای دیوارِ شرم را می‌ریزد و مقدّسات ذهن مریض را زیر پا می‌گذارد؛ خشمی که بزرگترین موهبت هستی، جنون، را مقابل انفعال و سکون عَلَم می‌کند؛ خشمی که شفاف است و صادق؛ خشمی که آنی می‌آید و آنی می‌رود و خدا می‌داند که در این فاصله چه‌ها که نمی‌کند؛ خشمی که یادم می‌آورد افسرده نبودن چطور بود...

+ این ‌همه‌ای که تکرار کردم، التذاذ از خشونت موجود در خود واژه‌ی "خشم" بود. با تاکید بخوانیدش.

+ نوشته شده در سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۲۳:۴۴ توسط سیمیا | نظر بدهید

به شازده

هی شازده! یادته یه روزی بهت گفتم که موندن راحت‌تر از برگشتنه؟ بهت گفته بودم تو این یه مورد می‌تونی به حرفم اعتماد کنی. حالا خودمم باز باید تلاش کنم که بمونم روی زمین آدم‌ها... باید تلاش کنم زبون حرف زدنشون رو یادم نره. که بتونم لبخند بزنم به این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم. ولی خیلی خسته‌ام. غروبم. سنگینم. آماده‌ی رها کردن و رها شدنم. این‌بار هم از دوست کشیدم. برای تحملش کمم. اصلا چرا دارم این‌هارو به تو میگم؟ نمیدونم.

 

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم

صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل‌تر شود

صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه، تا سراغ همسایه...

صبوری می‌کنم تا مدار، مدارا، مرگ...

تا مرگ، خسته از دقّ‌الباب نوبتم

آهسته زیر لب... چیزی، حرفی، سخنی بگوید

مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!

‌...

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده‌ی آشنا

تا تو دوباره بازآیی

من هم دوباره عاشق خواهم شد!

سیدعلی صالحی

 

+ خب حالا که خودمونیم و باب صحبت باز شده، یادت میاد این شعر رو؟!

آه فراموشش کن... خوب بخوابی :)

 

колыбельную (لالایی)_ Rauf & Faik

+ نوشته شده در يكشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹ ساعت ۰۰:۴۵ توسط سیمیا
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان