چرا عطار خوبی نیستم

در جهانی که اهمیت و حساسیتِ نحوه‌ی ارائه‌ی محصول و خدمت، هر روز رو به فزونی‌ست، خدا یاری کند ما را که معتقدیم مُشک باید خودش ببوید.

+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹ ساعت ۲۳:۱۸ توسط سیمیا | نظر بدهید

و ضحاها

دی۹۹، آینه‌ بود. چیزهایی را از خودم به خودم نشان داد؛ مثل این‌که به وقتش چه‌قدر نامهربانم یا بعضی اتفاق‌ها چقدر ساده‌تر از چیزی که فکرش را می‌کردم، پی هم ردیف می‌شوند: ذوب‌شدن در دامن روز، تمام‌شدن به وقت شب، نفس کشیدن در هوای فراموشی، نوسان بین شلوغی و بطالت، بین خودخواهی و ازخودگذشتگی، بین خشم و شفقت. دی۹۹ ناخوانده‌ترین مهمان را آورد و قرار مرا برد. و معلوم است من چه می‌کنم؛ فرار! به باشگاه، به سالن مطالعه، به خانه‌ی حانیه. 

باقی ماجرا، مشتمل بر جزئیات است. جزئیاتی که قبلا می‌نوشتم ولی با خودم و تراپیستم قرار گذاشته‌ام که درموردشان با دوستانم حرف بزنم فلذا وبلاگم ازشان خالی(تر) شده. جزئیاتی شبیه به این‌که امروز به "علی‌علی" گفتن مربی می‌خندیدم و  شکمم تیر می‌کشید. ثل از فردا پانسیون می‌رود. فردا امتحان ندارم ولی ساعت ۱۰ به بچه‌های البرز برای امتحان کمک می‌‌کنم (چپ‌چپ نگاه کنید؛ انگار که هرگز و برای هیچ آزمون مجازی تقلب نکرده‌اید) ولی سر امتحان ساعت ۸ بچه‌های آزاد نمی‌توانم آنلاین باشم و ساعت ۱۱ با تراپیستم جلسه دارم.

حقیقت امر، زندگی کوچک‌ترین شباهتی به وضع مطلوب من ندارد ولی راضی‌ام؛ قسم به بوی آفتابی که -نیستم ببینم ولی می‌دانم- راس ساعت ۸ به جای خالی‌ام روی تخت می‌تابد.

+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹ ساعت ۲۲:۰۴ توسط سیمیا | نظر بدهید

!What's going on between me and Dr. B

Arti: There's a problem here, Doctor.

Dr. Po: Really? And what might that be?

Arti: The problem is that I know the textbook answers to any question you care to ask.

 

Artemis Fowl and the Arctic Incident

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۹ ساعت ۲۳:۰۸ توسط سیمیا | نظر بدهید

نگو توی این شبا نمی‌دونی من چیه دردم

می‌دونم دوستم داری. راستش همه می‌دونن! از غریبه و آشنا شنیدم که خیلی دوستم داری. بارها «عزیزکرده» و «دردونه» خطاب شدم. ولی برای من کافی نیست. کاش بیشتر دوستم داشتی. کاش بعضی چیزها رو جور دیگه‌ای تقدیر کرده بودی که من هم بیشتر دوستت داشته باشم. می‌تونستی. نخواستی. می‌خوام. نمی‌تونم. کاش لااقل اون‌قدری منِ جنسِ دومی رو آدم حساب می‌کردی که توی آیه‌های کتابت مستقیم خطابم کنی. که همیشه سوم‌شخص نباشم؛ غایب نباشم؛ شبیه وقت‌هایی که مامان باهام قهره. این روزا خیلی نیاز دارم که بتونم بیشتر دوستت داشته باشم. نمی‌تونم...

+ تهش همیشه هیچه؛ هرچقدر هم که ناراحت و دلخور باشم.‌ چون من کی باشم؟ قدرت دست شماست. انت المالک و انا المملوک.

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۹ ساعت ۰۱:۱۳ توسط سیمیا | نظر بدهید

Unsteady

I used to wanna want

Now i wanna have

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۹ ساعت ۰۰:۵۵ توسط سیمیا | نظر بدهید

What a shame she's fucked in the head

Sometimes you just don't know the answer

'Til someone's on their knees and asks you

Champagne problems, Taylor Swift

نه! این بهانه‌ست. اتفاقا تو از قبل جواب رو می‌دونی. فقط زمانی می‌رسه که دیگه نمی‌تونی جواب دادنت رو به تعویق بندازی. به من اعتماد کن خانم تیلور! به کسی که خودش ختم این اطوارهاست؛ و چه نازنین پسرانی رو بابتش اذیت کرده :/ البته من می‌دونم تو چی می‌گی. تو هم اگر فارسی بلد بودی، حتما می‌دونستی من چی می‌گم :)

پ.ن: مثلا من تمام هفته‌ رو به تصویر لیتمن مشکی‌دودی خیره بودم؛ درحالی که می‌دونستم آخرش یه فول‌مشکیشو سفارش می‌دم.

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۹ ساعت ۰۰:۱۸ توسط سیمیا | نظر بدهید

خود می‌گویند راز و خود می‌شنوند

چیزی درمورد من نبود؛ هیچ‌کجا و هیچوقت. عجب که دیر فهمیدم. هرچه شد و هرچه شدم، موبه‌مو همانی بود که تو خواستی. پس کاش حالا وانمود نکنی که من مقصرم. از کل تا جزء، همه را تو رقم زدی. همه تو بودی. من نبودم؛ هیچ‌کجا و هیچ‌وقت.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹ ساعت ۰۰:۰۶ توسط سیمیا | نظر بدهید

در دیزی هم باز بود البته

آجرها رو بچین روی هم. دیوارها رو بیار بالا. به برجی که ساختی خوب نگاه کن. راحت باش؛ بهش بگو برج عاج. بهش پناه ببر. به امنیت و آرامشش عادت کن. از اختیارت در تعیین اندازه‌ی باز بودن پنجره‌ها شاد باش. از همون‌جا برای آدم‌ها دست تکون بده. وقتی هم که هوا ابری شد، همه رو ببند و با خیال راحت مشغول مردنت شو. ولی یه روزی مهمان‌های ناخواسته درِ خونه‌ی تو رو هم می‌زنن. تو هم به آدم‌ها مجبور می‌شی. هیچ‌کس ازشون درامان نبوده.

+ خودم هم باور نمی‌کنم. از 6دی مجبور شدم به یکی از آخرین کسایی که تحملشون رو داشتم!

+ حتی مامان هم از کوتاه اومدنش پشیمونه. گفت خبر نداشتم این‌جوریه؛ الان انگار ازدواج ناموفق داشتم؛ همون‌قدر فشار رومه :)) گفتم فعلا که من دارم باهاش زیر یه سقف زندگی می‌کنم :/ خدا صبرم داده حقیقتا.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۹ ساعت ۲۳:۳۵ توسط سیمیا | نظر بدهید

از بداخلاقی‌های خانم ایکس

امشب دلم برای خاله سوخت. ولی دلسوزیم هم به آدمیزاد نرفته. گفتم کاش مادرش زودتر فوت می‌کرد و باری از دوشش برداشته می‌شد... دیگه هر روز این‌همه نمی‌روند که برسه بهش و نازشو بکشه که بره دستشویی یا قرصشو بخوره؛ با شوهرش این‌قدر به مشکل نمی‌خورد؛ شاید مجبور نمی‌شد خودشو بازنشست کنه و سر کارش می‌موند. بعد یاد مامان افتادم که چقدر ممکنه بدحال بشه از داغ مادرش و دلم راضی نشد. می‌دونم اصلا چیزی به خواست من نیست ولی این پیرزن هر چند وقت یک‌بار تا یک قدمی مرگ می‌ره و برمی‌گرده و به خدا که هربار دختراشو هم تا همون‌جا می‌کشونه. گاهی ترحمم رو جلب کرده ولی هیچ‌وقت نتونستم دوستش داشته باشم.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۹ ساعت ۲۱:۱۶ توسط سیمیا | نظر بدهید

گزارش ترم (نخواندنی)

به سریسو گفته بودم وقتی علوم‌پایه تموم شد، میام و ازش می‌نویسم که یادم بمونه چطور گذشت. چون نیاز دارم اول از پسش بربیام تا شجاعتش رو پیدا کنم که ازش حرف بزنم. ولی دلم می‌خواد همین حالا هم ترم 3 رو بنویسم. ترم عجیبی بود؛ واقعا عجیب. تقریبا هر روزش رو با خودم گفتم چه خوب کردم که از اون کارها اومدم بیرون. فقط مشغله‌ی فکریشون کافی بود که دیگه نکشم و کم بیارم. خلاصه بخوام بگم از 8آبان تا 8بهمن امتحان داشتم. (و درواقع دارم کماکان!) و مفصل‌تر این‌که:

1. قرار بود بلوک گوارش رو 8هفته‌ای بگذرونیم ولی به خاطر بچه‌هایی که می‌خواستن زودتر به آزمون علوم‌پایه برسن، کوریکولوم رو فشرده‌تر کردن و 6هفته‌ای چیده شد. نهایتا ما مجبور شدیم توی 4هفته جمعش کنیم چون همون کوریکولوم فشرده هم از 15 شهریور تاریخ خورده بود در حالی که اساتید ما از هفته‌ی دوم مهر شروعش کردن. تقریبا له شدیم توی اون 4هفته ولی گذشت.

2. نوشتنش خجالت‌آوره ولی دوست دارم ثبتش کنم. من ترم پیش بیوشیمی دیسیپلین رو افتادم. امتحانش 36سوال داشت با 30دقیقه زمان. وارد امتحان شدیم و دیدیم 45سواله با همون 30دقیقه زمان. 9سوال از بیوشیمی سلولی و مولکولی به اشتباه به امتحان ما اضافه شده بود و به صورت رندوم بین باقی سوال‌ها پخش شده بود که خب ما موقع امتحان اینو نمی‌دونستیم و همه پنیک کرده بودیم! زمان کم امتحان و کندشدن سرعت اینترنتم باعث شد من 12 یا 13 سوال رو اصلا نرسم ببینم. و حذف شدن اون 9سوال که من تعدادیش رو درست جواب داده بودم (درس ترم قبلش بود) باعث شد بیفتم. البته که اگر کمی بیشتر و بهتر خونده بودم، پاس می‌شدم؛ هرچند با نمره‌ی کم. این‌جا لازمه جمله‌ی قصار تکراری خودم رو اضافه کنم که: ما بر اساس چیزهایی که می‌دونیم برنامه‌ریزی می‌کنیم؛ نه چیزهایی که نمی‌دونیم. من در حد قبولی گرفتن از یه امتحان نرمال درس خونده بودم نه اون چیزی که باهاش مواجه شدیم. علی ایّ حال و بأیّ نحو کان، این ترم ازش نمره‌ی بالای 16 گرفتم که نمره‌ی قبلی از کارنامه‌ام پاک بشه. الان دقیقا نمی‌دونم چند می‌شم چون نمرات وارد سایت نشده و نمی‌دونم استاد چند نمره از تمرین‌ها بهم می‌ده. (بعدا نوشت: 17.89شدم)

3. بلوک ادراری تناسلی بدون حاشیه‌ی خاصی تموم شد. غیر از این‌که عجیب‌ترین سوال‌های ممکن رو سر امتحانش دیدیم که به قول بچه‌ها بعضی‌هاشون رو جلوی متخصص اورولوژی هم می‌گذاشتیم، نمی‌تونست درست جواب بده. ولی سال‌بالایی‌ها از قبل درموردش هشدار داده بودن و من هم باهاش شوخی نکردم و به‌ خیر گذشت.

4. بلوک غدد رو اون‌قدر دوست داشتم که قبل شروع شدن کلاس‌هاش، خوندنش رو شروع کرده بودم. بیشتر از یک‌سوم این بلوک، بیوشیمی هورمون بود. و تقریبا هرکجای درس که فهمش برای بچه‌ها سخت بود، نیاز به اطلاعات قبلی از بیوشیمی داشت. خب یکم قبلش من مجبور شده بودم تمام بیوشیمی دیسیپلین رو دوباره بخونم :') و اسم هر آنزیم و هر مکانیسمی که می‌اومد، متوجه بودم استاد داره از چی حرف می‌زنه. گمونم تا این‌جا بهترین نمره‌ها رو از همین بلوک گرفتم و برای بار nام: کاش حوصله‌ی تخصص داخلی رو داشتم که فوق غدد بخونم.

5. لجبازی ترم قبلم سر زبان تخصصی1 هنوز دامنم رو ول نکرده. این ترم زبان تخصصی2 رو برداشتم. ولی مثل این‌که باید ترم بعد دوباره 1 رو بردارم. شاید هم حوصله نکردم و تابستان برداشتم. (بعدا نوشت: میان ترم 1 رو سرخود داده بودم. پایان‌ترمش رو هم به توصیه‌ی استاد مشاورم دادم. امیدوارم دایره‌ی امتحانات این نمره‌ها رو لحاظ کنه و مجبور نشم دوباره برش دارم. نشد هم نشده دیگه :/ جهنم)

 

پ.ن: سهراب نوشته بود : ای سرطان شریف عزلت/ سطح من ارزانی تو باد. من شبیه این مکالمه رو با پزشکی دارم؛ وقتی منو از هرچیزی غیر از خودش می‌اندازه. حقیقتا تمامیت‌خواهه!

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۹ ساعت ۱۰:۲۹ توسط سیمیا | نظر بدهید

کسی معنای این حرف مبرهن را نمی‌فهمد*

دوباره‌نوشت: دلم گرسنگی می‌خواست نه این شکم‌سیریِ نخورده...

*نجمه زارع

+ نوشته شده در شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹ ساعت ۰۲:۲۸ توسط سیمیا | نظر بدهید

صامت

این همه تکرار را نمی‌بینی؟ گاهی دلم می‌خواهد از هر یادی زدوده شوم. دلم می‌خواهد از نو بسازم. و خیلی بیشتر هم دلم می‌خواهد هرگز چیزی نسازم. چون چه لطفی در نقص و میان‌مایگی‌ هست؟ هربار همان حرف‌ها، همان قدم‌ها، همان نتیجه‌ها... کاش می‌شد همه را دور ریخت و کار دیگری کرد. آپریل رین یک آهنگی دارد به نام i wrote this instead of a letter. بهش غبطه می‌خورم که توانسته!

+ نوشته شده در شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹ ساعت ۰۱:۵۴ توسط سیمیا | نظر بدهید

فرصت نشد قبول کند؛ زیر بار رفت*

دیگه به جای فلسفه‌بافتن که «کی تعیین می‌کنه چی درسته چی غلط» می‌گم می‌دونم درست نیست ولی من بهش عادت دارم و فعلا آماده نیستم کنار بذارمش. به جای لجبازی و انکار و اصرار به «اصلا هم درد نداشت» اجازه می‌دم اشکم بریزه و می‌گم اشکالی نداره خب هرکی یه دردی داره اینم درد منه.

*مهدی فرجی

+ نوشته شده در شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹ ساعت ۰۱:۳۱ توسط سیمیا | نظر بدهید
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان