.

منگ منگم. هرچیزی که چند لحظه بهش فکر می‌کنم انتزاعی و حتی بی‌اعتبار به نظر می‌رسه. جرئت فکر کردن به یک چیز رو ندارم؛ جرئت مواجهه با شمایل آمورف بی‌قدر و بی‌معنیش.

+ نوشته شده در جمعه ۱۶ مهر ۱۴۰۰ ساعت ۰۲:۱۴ توسط سیمیا

.

یه زمانی زندگی کند بود. من عجله داشتم و اون نداشت. الانم کنده ولی می‌بینمش که داره سرعت می‌گیره؛ الان که من به آهستگی خو کردم. لعنت بهش.

عکس از 13 اردیبهشت. یادم هست که اون روز از لمس آهستگی لحظه‌ها بدنم مورمور می‌شد؛ یادم هست که راه رفتن آبی رو اسلوموشن می‌دیدم.

+ نوشته شده در شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰ ساعت ۲۳:۲۸ توسط سیمیا | نظر بدهید

Let it bleed

می‌ترسیدم. همیشه از هرچه که می‌رفت می‌ترسیدم و فکر می‌کردم می‌تونه دیگران رو هم بترسونه. پس پنهان می‌کردم؛ ماسک آرامش به صورتم می‌زدم؛ حقیقت رو سانسور می‌کردم. به خیال خودم داشتم از اون‌ها محافظت می‌کردم (با این توجیه رایج و تکراری مردونه که: نگفتم که ناراحت/نگرانت نکنم) ولی همه‌ی ترس‌ها و تردیدها داخل خودم بود و من داشتم چشممو روی خودم می‌بستم که از خودم محافظت کرده باشم. فرار می‌کردم به آرامشی که زیر پوستش یک انکار شدید بود؛ به فراغتی که پشتش یه ذهن مشغول بود؛ به شادی فراموشی غمی که با پوزخند کمین کرده بود و به انسی که سرپوشی روی وحشت حقیقت بود.

نتونستم ادامه بدم. شاید یه وقت دیگه.

+ نوشته شده در شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰ ساعت ۲۲:۵۱ توسط سیمیا

که از آن خانه نداریم نشانی هرچند

من احمقم که دلم برای نیامده‌ها و نداشته‌ها تنگ می‌شود؟ دلم برای دوست‌هایی که هنوز نمی‌شناسم و معشوق‌هایی که هنوز ندیده‌ام، دلم برای راه‌هایی که نرفته‌ام و سفر‌هایی که نکرده‌ام، برای شب‌هایی که تا صبح ننوشیده و نرقصیده‌ام، برای هتل‌هایی که توی تخت‌هایشان نخوابیده‌ام، برای مردمی که نمی‌دانم به چه زبانی صحبت می‌کنند، برای خانه‌ام، خانه‌ای که نمی‌دانم کجاست ولی حدس می‌زنم توی بالکنش یک میز و صندلی داشته باشد، دلم برای جشن گرفتن موفقیت‌ها، برای خستگی‌های شیرین و گریه‌های از سر شوق تنگ می‌شود. دلم برای هرچه که می‌شد بشود و حالا احتمالا نمی‌شود که بشود، تنگ می‌شود. دلم برای هر تصویری که مجبور می‌شوم باهاش خداحافظی کنم و دلم برای شوق داشتن هر چیزی که تا رسیدن به خودش قرار است بمیرد، تنگ می‌شود. دلم برای قاب‌هایی که مدام کوچکتر می‌شوند و آرزوهایی که مدام آب می‌روند و توقعاتی که پایین می‌آیند، تنگ می‌شود. دلم برای گذشته و حال و آینده تنگ می‌شود. حالا که این‌ها را از دلم بیرون آوردم، می‌توانم دقیق‌تر بگویم منظورم چه بود وقتی چندماه پیش توییت کردم: «دلتنگی داره ازم چکه می‌کنه و حس می‌کنم این‌بار اگر زود خوب نشم، برای همیشه روم می‌مونه.» من فکر می‌کردم خوب شدم ولی نشدم انگار.

 

پ.ن: عنوان از مریم عظیمی

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰ ساعت ۲۳:۰۸ توسط سیمیا | نظر بدهید

با اشک

دیگه به همه حق می‌دم؛ برای همه چیز. دیگه خودم همه طرفِ ماجرا بودم. 

+ نوشته شده در يكشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰ ساعت ۲۲:۵۲ توسط سیمیا | نظر بدهید

F.J

+ دوست داری چندتا داستان بخونی؟

- همیشه!

 

«بدون پوسته، گشوده به درد، رنج می‌برد از هر نور و می‌جنبد با هر صدا.»

+ نوشته شده در يكشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰ ساعت ۱۴:۰۴ توسط سیمیا

و تمام حرفم در معترضه‌هاست

دیگه دوست ندارم به راه بیام و -خلاف تمام عمرم- تلاشی هم براش نمی‌کنم. ولی لحظه‌هایی هست که ته دلم می‌گم کاش یکی -به زور هم که شده- منو به راه می‌آورد. طبق معمول توضیحش سخته. لازم هم نیست؛ چون از قضا حالا دیگه همه روشن‌فکر و آزاداندیش شدن.

+ نوشته شده در يكشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰ ساعت ۱۳:۳۹ توسط سیمیا | نظر بدهید

بی راهِ پس

سال‌هاست دوست دارم همه‌جا outsider باشم (بلد نبودم ترجمه کنم) و با خودم فکر می‌کنم که هستم؛ تا وقتی که واقعا دارم عقب می‌کشم و می‌بینم بیشتر شبیه سیمانی شده‌ام که ذوب شده و گیر افتاده بین همه چیز. می‌شد از این سیمان‌بودن تا فردا بنویسم ولی باید برگردم به حفظ‌کردن خانواده‌های آنتی‌بیوتیک‌ها. هشت سال پیش که شبکه‌ها این‌قدر پیچیده نبودند، به جای سیمان می‌نوشتم پیوند کوالانسی.

+ نوشته شده در جمعه ۲۹ مرداد ۱۴۰۰ ساعت ۱۹:۵۱ توسط سیمیا | نظر بدهید

بی‌خود

من فقط می‌خواهم یکی بهم بگوید همه چیز درست است یا درست می‌شود. که اتفاق غریبی نیست اگر آدمی خودش را مثل لباسی از تن خودش دربیاورد و از تزلزل عریانی به خود بلرزد تا وقتی لباس تازه‌ای دست‌وپا کند و باز از تن درآورد و تکرار ماجرا.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰ ساعت ۰۱:۰۷ توسط سیمیا | نظر بدهید

لعنت به این آوار

من بنایی بودم که می‌شد مرمت بشه ولی نشد و ریخت و حالا باید بازسازی بشه. تا اطلاع ثانوی هیچ حسابی روی خودم باز نمی‌کنم. کاش دیگران هم می‌دیدند که با یک توده آوار طرف‌اند و همین کار رو می‌کردند.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۰ ساعت ۰۱:۰۸ توسط سیمیا | نظر بدهید
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان